تا لحظه اي ديگر
تا ديدار اما....امشب هم
شد خاموش اميد او
....سحرم دولت ديدار به بالين آمد گفت بر خيز که آن خسرو شيرين آمد.
قدحي در کشو سر خوش به تماشا بخرام تا ببيني که نگارت به چه آيين آمد .
ساقيا مي بده وغم مخور از دشمن که به کام دل ما آ ن بشد واین آمد
.چون
صبا گفته حافظ بشنيد از بلبل عنبر افشان به تماشاي رياحين آمد .
زندگی چیست ؟
پر هیاهو باغی
؟گذر از باغچه ءی ثانیه ها
؟گذری بی بر گشت در پی قافله ها ؟؟
زندگی نفس گرم پدر است
...........مادرم روزت هميشه گلباران ![]()
![]()
اهل بارانم
من در اين دشت کبود
بار الها کجا آمده ام
اهل من کو ؟
مي توانم برسم بر در آبادي ابر
ز که بايد پرسيد ؟
مي توان يافت کسي را که بداند ره آب
...به کجا بايد رفت ؟
تا کجا بايد رفت ؟
مي توانم که بيابم اهل باران را
مي تواند باشد مقصدي در ره عشق
مي روم پاي پياده
عشق ![]()
در دل دارم
هدف آنجاست . هدف نزد بهار
نيتم مي دانم . مقصدم اما نه
من به اهلم عشق مي ورزم و بس
...