بگذار اعتراف کنم
تو نیستی همه غریبه اند
آشناییشان را به رخ بیگانگیم می کشند
و من بی آنکه اعتنایی کنم به نرمی عبور یک کبوتر از کنارشان می گذرم .. و با سرخی ناب غروب انتظار آمدنت را می کشم .. و خدا بی صدا به تو الهام می کند
:کسی را که از عشق تو دیوانه اش کرده ام انتظارت را می کشد
آنقدر ریسمان تمنا به ضریح نقره ای نگاه تو می بندم که یک شب محض خاطر آوارگان معراج شقایق حریم آسمان قلبت را به روی اعتماد یک مجنون شکست خورده بگشایی
به مجنونی که توشه اش غم است
غمی که از دوری تو می کشد و غم انگیز تر اینکه
قهرمانی به نام تقدیر .. خواسته یا ناخواسته .. شیشه غم و دوری را در قلبت فرو می کند
..همیشه دوستت دارم
..
گفته بودند : بشکن
!اما اعتنایی نکرده بودم
....لرزش صدایت ، گلایه هایت ، حرفهای نگفته ات
...تکانم داد
!گفتم : دیگر رفیق نیست
!اما اینبار حرفه دلم بـا حرفه زبانم یکی نبود
!به خاطره تــــو
!به حرمت تمام روزها و شب های یادگاریمان ، به حرمت واژه رفیق ، به حرمت حرفهایت
.....!گفتی : بشکن
!بـاشد رفـیـق
!این بار غــرورم را بـا تمام غــرور خودم ، خــرد می کنم
..و می گویم مــن مغــرورتــریـن ، ســربـ ـزیــرتــریــن دختر شهـرم
برای تو می گویم
زندگی موج بلندی است
که نابود کند کشتی را
زندگی خواب و خیال
زندگی پوچ و سراب
زندگی دشت جنون
زندگی اشک یتیمی است
که سیلی خورده
زندگی غرش رعد است
که آتش زده خرمن ها را
زندگی بازیچه است
!زندگی غار مخوفی است
پر از عقرب و مار
سرزمینی است
پر از بوته و خار
عذر می خواهم من
!اشتباهی است در این گفتارم
...زندگی
:بی تو همین است که شرحش دادم
زندگی
:با تو بسی شیرین است
...ولنتاین مبارک مهربونم
ب
از هم این انتظارب
از هم بی واهمهچشم قلب
م را ربودب
از هم دیوانه وارد
ر پی افسانه بودک
وبه بر در می خوردچ
شم مست خیره سرب
از هم محو تماشا می شودل
حظه ای دستان منخ
سته از تکرارهامکث
و تردید و درنگلح
ظه ای دیگر همیدر به رو
ی قلب تنگمباز
هم وا می شود ....بیا و مگذار سکوتی تلخ از نیامدنت بند بند حصار دل را به اسارت خود درآورد و مرور
خاطرات گذشته دلم را سرزنش کند
بیا و مگذار یکرنگی و عشق و رفاقتمان پشت سایه های خاکستری نیامدنت گم شود وگل
آرزوهایمان را خزان به یغما ببرد...مهرباني را بياموزيم فرصت آيينه ها در پشت در مانده ست روشني را مي شود در خانه مهمان كرد مي شود در عصر آهن آشنا تر شد سايبان از بيد مجنون روشني از عشق مي شود جشني فراهم كرد مي شود در معني يك گل شناور شد مهرباني را بياموزيم موسم نيلوفران در پشت در مانده ست موسم نيلوفران يعني كه باران هست يعني يك نفر آبي ست موسم نيلوفران يعني يك نفر مي آيد از آن سوي دلتنگي
روز آخر تو به من هد يه اي دادي (( گل سرخ )) و دو لبخند که از غم پر بود ! بين ما فاصله ساخت آسمان ابري شد سينه از داغ فراق تو به سوزش افتاد اشکم از گونه سرازير به پا يين آمدو تو بيرحمانه گفتي (( مواظب خودت باش !!! )) ....




اول بـه وفا می وصالـم درداد
چون مست شدم جام جـفا را سرداد
پر آب دو دیده و پر از آتـش دل
خاک ره او شدم بـه بادم برداد



First enticed me to take the cup
When I got drunk, told me to stop
My eyes watery, my heart on fire
I became dust and your wind picked me up





به راستی اخر عشق مرگ است یا رسیدن به معشوق
اگر هر دو پایان عشق است
پس ای کاش
هیچ گاه در کنار یکدیگر نباشند......................
آسمان همچو صفحه دل من
روشن از جلوه های مهتابست
امشب از خواب خوش گريزانم
كه خيال تو خوشتر از خوابست
""
خيره بر سايه های وحشی بيدمی خزم در سكوت بستر خويش
باز دنبال نغمه ای دلخواه
می نهم سر بروی دفتر خويش
"
تن صدها ترانه می رقصددر بلور ظريف آوايم
لذتی ناشناس و رؤيا رنگ
می دود همچو خون به رگ هايم
"شبیه دختر شوخ چشمی
که روزی اسیر سِحر ستاره های سربی شد
و بدنبال پیچش نیلوفران وحشی رفت
و آنسوی پرچین های بلند حماقت گم شد
دیگر شبیه خودم نیستم
شبیه دختر ساده دلی
که شبی خیالش را باد با خود بُرد
شبی در خواب به آسمان بی ستاره دست کشید
و همراه غا زهای وحشی ِ مهاجر
از اینجا رفت
اینکه در آینه می بینم
کسی است
غیر از من
باور نمی کنی ؟
دیگر تشویش چشمهایم یاد م نیست
لرزش دستها و سرخی گونه هایم را
بخاطر ندارم
شاید جایی آنسوی رویاهای شبانه
دلهره هایم را جا گذاشته ام
و یا اضطرابهایی از جنس عاشقیم را
!هیچکس از من نپرسید
بعد این همه غیبت طولانی ِ نامفهوم
چه بر سرت آمد و
باورت را کجا گم کردی؟؟؟
تو ای همسفر روزگار دلتنگیم
!!!و ای مصداف زیبای عشق
!!!مرا از یاد مبر
.......................نمی توان ساده عبور کرد
از کنار خیابان و یااز کنار تو
و مسافرانی که رو به منظومه دیگری در راهند...
پیدا که می شوی...پنهان میشوندخاطراتی
که چراغ خانه مرا روشن می کردند
می خواهم همین روز ها بروم
و آهسته در گوش باغ ترانه ای بخوانم
که تو پیدایت شود
آخر اتصال آبی من و تو همین حرفهاست
همین ترانه ها که گاهی باد در گوش باغ زمزمه می کند.....
تنها انسان گریان نیست
من دیده ام پرندگان را
من برگ و باد و باران را
گریان دیده ام
تنها انسان گریان نیست
تنها انسان نیست که می سراید
من سرودها از سنگ
نغمه ها از گیاهان شنیده ام
من خود شنیده ام سرودی از باد و برگ
تنها انسان سرود خوان نیست
تنها انسان نیست که دوست می دارد
دریا و بادبان
خورشید و کشتزاران یکسر
عاشقانند
تنها انسان تنهایی بزرگست
انسان مرگ رای
اندیشه های مرگش ویرانگر
مي دوني چرا وقتي مي خواي يکيو ببوسي چشماتو مي بندي ؟
مي دوني چرا وقتي که گريه مي کني
يا وقتي مي خواي بخندي
يا وقتی مي خواي بري تو رويا چشماتو مي بندي ؟
چون قشنگترين چيزاي دنيا ديدني نيستند
خيلی سخته چيزی رو كه تا ديشب بود يادگاری
صبح بلند شی و ببينی كه ديگه دوسش نداری
خيلی سخته كه نباشه هيچ جايی براي آشتی
بی وفا شه اون كسی كه جونتو واسش گذاشتی
خيلی سخته تو زمستون غم بشينه روی برفا
می سوزونه گاهی قلبو زهر تلخ بعضی حرفا
خيلی سخته اون كسی كه اومد و كردت ديوونه
هوساش وقتی تموم شد بگه پيشت نمی مونه
خيلی سخته اگه عمر جادوی شعرت تموم شه
نكنه چيزی كه ريختی پای عشق اون حروم شه
خيلی سخته اون كسی كه گفت واسه چشات می ميره

تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ... تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ... تنهايي را دوست دارم زيرا تجربه کردم ... تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست .. . تنهايي را دوست دارم زيرا.... در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد
....گ
ریه کن جداییا ما رو رها نمی کنن .....
آدما انگار برای ما دعا نمی کنن...گریه کن
حالاحالا از هم باید جدا باشیم ....ب
شینیم منتظر معجزه ی خدا باشیم...گریه کن منم
دارم مثل تو گریه می کنم ...ب
ه خدای آسمونامون گلایه می کنم...گ
ریه کن واسه شبایی که بدون هم بودیم ...ت
نهایی ، برای سنگینی غصه کم بودیم...گ
ریه کن ، سبک میشی ، روزای خوب یادت میاد ...گرچه
تو تقویمامون نیستن اون روزا زیاد...گری
ه کن برای قولی که بهش عمل نشد ...وا
سه مشکلاتی که ، بودش و هست و حل نشدد
ر غريبانه ترين لحظه تنهايي خويش چشمهايم را تقديمت ميكنم تا هيچگاه به پاكي عشقم شك نكني.
..شبها چشمانم میعادگاه اشک می شوند...وغم همنشین قلبم...دوباره بغضهای خسته و کهنه اسیر گلوی سردم می شوند...ای کسی که در حکایت شب پنهان شده ای...به عظمت آبی دلم نظری کن...و ببین که این دل چه عاشقانه می تپد...در انتظار آمدن توصدا كن مرا كه صدايت زيباترين نواي عالم است صدا كن مرا كه صدايت قلب شكسته ام را تسكين ميدهد صدا كن مرا تا بدانم كه هنوز از ياد نبرده اي مرا نشسته ام تا شايد صدايم كني صدايم كني ومحبت بي دريغت را نثارم كني
------------------------------
می نویسم هر شب آن نام تو را
در بخار شیشه های پنجره
او به من خیره و من خیره بر او
هر دو اشک دیده جاری می کنیم
دستمالم پاک می سازد اشک ما
ما به هم در گریه یاری می کنیم
کم کمک ان نام زیبای تو را
قطره ای عاصی به خود حل می کند
محو می گردد
حرف حرف نام تو
در کویر شیشه های سرد شب
تا دگر روز و دگر فردا شبی
تا بیاید باز حرف نام تو
تا ببندد نو بخار دیگری
در کویر شیشه های پنجره
می نویسم باز نام تو را
در بخار شیشه های پنجره