تبليغاتX
۩۞۩ دل نوشته ها ۩۞۩
قصه عشق من و تو, همچو خورشيد و زمين                                  
من زمين خاکي ا م, تو آسمان ها را نگين
 من زمين تيره و تاريک و تو يک قرص نور
من هميشه غايب از خويش و تنديس حضور
من مثال تشنه اي سر گشته دنبال سراب
تو براي لحظه هاي آخرين يک جرعه آب
من هميشه سرد و خاموشم, زمستانم قرين
گر نتابي بر من اي پروردگار فرودين
من به تو وابسته و تو بي نيازي از همه
تو به جسمم روح و جاني, زندگاني آفرين
تو دليل هر خزان و هر بهاري بي گمان
اي دليل زندگي ا م, تا ابد با من بمان
کعبه مقصود هر ديوانه و عاشق تويي
در نثار رحمتت بر بندگان, صادق تويي
بنده درگاه نورم در طوافت هر زمان
 بنده اي خرد و ضعيفم, تو خداي آسمان
تشنه وصل تو هستم, دستم اما از تو دور
من حريص آمدن اما تو راهي بي عبور
گر بيفتد بين ما ابر سياهي ناگهان
تو بري با دست گرمت, فاصله را از ميان
تا ببينم بار ديگر روي رخشان تو را
تا بگيرد دستم آن زلف پريشان تو را
سوختي خود را که جان بخشي مرا اي شمع راه
همچو پروانه بگردم گرد تو ,اي قبله گاه!!!
زورق بشکسته ام در بحر تنهايي رهاست
چشم اميدش به دستان تو تنها خداست
من به عشقت زنده ام با من بمان اي عشق پاک
تا ابد تا رفتن اين جسم فاني زير خاک....   
+ نوشته شده در  سه شنبه 21 مهر1388ساعت 23:43  توسط  ... ماهک ...  | 

امام جواد (ع) :

من زار قبر عمتی بقم فله الجنه.

هر کس قبر عمه ام (فاطمه معصومه)را در قم زیارت کند سزاوار بهشت است .

السلام علیک یا بنت موسی بن جعفر و رحمته الله و برکاته ...

صبحدمی که بر ایوان طلای آنجا لمیده بودم و غرق درافکار نا آرامم بودم

... صدایی به من نهیب زد :

گاهی به آسمان نگاه کن . از پنجره های غبار گرفته کوچه پس کوچه های شهر دود و آهن و از پس دل بیقرارت هنوز آبی بیکران آسمان پیداست ....

چشمانتان خیره بر زمین به دنبال چیست ؟؟؟

هر چه گشتید یافتید؟؟؟ .. شاید آنچه را می جویید در آسمان است .....

آری !!! آسمان بوی اجابت می دهد ..اگر گوش جان بسپاریم به آواز پر جبرئیل .

بار الها !!!!!!!

صدای اذان می آید .........

الله اکبر....

 

+ نوشته شده در  شنبه 4 مهر1388ساعت 1:43  توسط  ... ماهک ...  | 

به اندازه ء تمام کودکیم گریستم ...
+ نوشته شده در  جمعه 20 شهریور1388ساعت 18:49  توسط  ... ماهک ... 

ای آسمان زیبا, امشب دلم گرفته

                                   از های و هوی دنیا, امشب دلم گرفته

یک سینه غرق مستی, دارد هوای باران

                                  از این خراب رسوا, امشب دلم گرفته

امشب خیال دارم, تا صبح گریه کردن

                                 شرمنده ام خدایا ! امشب دلم گرفته

خون دل شکسته , بر دیدگان تشنه

                                  باید  شود  هویدا, امشب دلم گرفته

ساقی عجب صفایی, دارد پیاله ء تو  

                                  پر کن به جان مولا, امشب دلم گرفته

گفتی : خیال بس کن! فرمایشت متین است

                                  فردا به چشم اما, امشب دلم گرفته

 

آرزو دارم سایه ای باشی بر سر لحظه های بی پناهم

 و همسفرم شوی در سکوت جاده تنهایی ..............

نیاز من بودی و من نیاز تو بودم سوز نهان در ساز تو بودم ..

آرزو داشتم زیر سقفی از مهربانی برای هم بودیم و همچون آینه

صداقت و عشق را نثار همدیگر می کردیم ...................

میان سجده ی سبز سحرگاهان ،اگر بر خاطرت رد شد خیال من ،دعایم کن...!!!

         

و اکنون : " به شمعی روشن قانع ام و اندکی سکوت "

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت 3:26  توسط  ... ماهک ...  | 

اندوهی تلخ و دهشت انگیز در پس پرده ای از سادگی ها پنهان دارد ...

می دانم چه سخت باورش کرده و تنها با اوست که بر خاک سرد این سرزمین

قدم نهاده و حال دستان نیازمندش گرمای عطوفت او را می طلبد تا در کنارش بماند ..

می خواهم به رویا سفر کنم و تا ابد زاییده خیالهای واقعیم باشم ...

اما او دلتنگ است و بند بند تنش خسته و زخمی یک انتقام ...

انتقام از شعله سوزانی که بر زخم کهنه اش زده ...

انتقام اندوهی بر غرور شکسته ....

انتقام از مهری که با رنگ و ریا بر قلبش نقش بسته ....

اما باز هم در آتش این دل می سوزد ....

دلسوزی و مرهم گذاری بر قلب یک خائن ؟؟؟؟

و باز هم او با التماس و نیرنگ دریچه قلبش را گشود

افکار آتشین را بر دلش جاری کرد ...

پنجره امید را به مدد وصله ها به هم چسباند در آرزوی وصال ...؟؟؟

ویکبار دیگر جاده انتظار را نشانه گذاری کرد ؟؟؟؟

سکوت من اعتراضی است که ناگفته از نگاهم می تراود ....

تا تو به تفسیر آن بنشینی !!!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت 2:42  توسط  ... ماهک ...  | 

نمی دونم از کجا شروع کنم ...  فقط میدونم باید بنویسم بی هیچ استعاره ای ...

 

خیلی وقته بی خوابی زده به سرم  خیلی وقته دیگه مثل قبل نیستم

شاید فکر و خیالات ذهنمه که تموم وجودمو درگیر کرده 

شاید یه جور انتظار,, سوهان روحم شده .. انتظاری که روز به روز تحملش واسم سختتر میشه

توی این همه شلوغی وقتی حس کنی که خیلی تنها هستی ... حس بدیه !!! می دونستی ؟؟

فقط اونایی میتونن حس کنن که تجربش کرده باشن ...

کدوم شلوغی ؟؟ معلومه دیگه ..همه ء اینهایی که دور و برم هستن ولی انگاری هیچ کدومشونو حس نمی کنم ...

آخه امروز تولدم بود ... یادت  رفت ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خیلیا بهم تبریک گفتن ..خیلیا هم واسم هدیه آورده بودن ..کلی مهمون دعوت کرده بود بابایی

سنگ تموم گذاشته بود مثل همیشه .. ولی من انگاری اصلا تو باغ نبودم دلم یه جای دیگه سیر میکرد ..

حتی تو این مهمونی یکی بود که هیچ خوشم نیومد از حضورش ..عجب پشتکاری داره خدایی ...

با اون همه کم محلیهای من ..با اون همه کج کج نگاه کردنام بازم مثل بختک نشسته بود روبروی من ...

بین خودمون باشه ..من از اون سمج ترم ....

بعضی وقتا آدم دلش میخواد از یکی که دوسش داره ..کسی که ادعا میکنه عاشقشه بشنوه که تولدت مبارک

اونم روز تولدش ...............

وقتی حضورت تو زندگیه اون .... کمرنگ باشه این چیزا هم عادیه ...

پس دلیلی نداره بیخودی انتظار بکشم ........

یه شب قبل تولد ..یه شبم بعدش ..

دو شب انتظار بسه دیگه ............

 

تولد من قصه سیب بود و گندم

من این حکایت را سالهاست شنیده ام

گندم آغاز من بود و بهشت فاصله ای که سیب و گندم از من جدایش کرد و اکنون گریه دل است و طعنه عقل ....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 مرداد1388ساعت 6:6  توسط  ... ماهک ...  |